هر چه اندوه ژرف تر در جان شما فرو رود... شادی بیشتری می تواند در خود نگاه دارد... مگر آن کوزه ای که امروز آب شما در آن است.. همان نیست که در کوره ی کوزه گری می سوخت..!؟!!
وقتي مي آيي، وقتي مي ايستي، وقتي مي روي... اين فعلهاي لولي مرا در هم مي كوبد!
كاش فقط مي ماندي!...
انگار قفسي شده ام..! شايد هم پر كنده!.. جنوني كه نمي خواهد صداي پاي نسيم ،خوابت را آشفته كند!... آرامش در ماندن و بودن است..! خدا را چه ديدي؟!... شايد، ابري شدي كه اشتباهي بر كوير دل من بباري..! يا كبوتري كه بر برج كهنه ي زندگي ام بنشيني..! محك هم زده ام خودم را...! صداي فريادهاي خفته ام بوي تو را مي دهد..! زندگي...!! خلوتي كه بنا نهاده ايم...! كه حتي خود نيز در آن نيستيم..! شعر.. كه كمرنگ شد، ميان هجوم كلمات...! حرف... كه حيران ماند، كنار حضور تو...! ساده بودم، چه در باجه ي بانك، چه در زير درخت..! ساده بودم مثل باد، مثل آب...! راستي! روز چندم بود كه رفتي...!؟
پ.ن: عاشقی نیست... اینگونه سخن راندن..!
اين كلافهاي پيچ و تاب خورده ي بي ريشه كلافه ام كرده اند، همه ي هواي تنفسم را دزديده اند، شايد حرفش درست بود كه مي گفت: مثل زيتون تلخ باش تا هر كسي نتونه بهت"عادت" كنه، اما جسارتا بايد بگم، پيش من جز سخن شهد و شكر هيچ مگو... دو قدم پايينتر كه رسيدي به كوچه باغ نارنج! توقف نكن، كلمه رو بايد زندگي كني!! حرف حساب جواب نداره، ميا بي دف، به گور من برادر!!يه نشوني خوب پيدا كردم:ترك عشق تضميني!! اگه رخصت بدي مي خوام بگم:فعلا واسه حيرووني زوده، يه ريزه شكيبايي!!
كوچه باغ نارنج
كوچه ششم
اينقدر اين عبارت روي ديواراي كهن اين كوچه برجسته بود كه به همين كفايت مي كنم:
"عمري كه با مرگ تمام شود هيچ ارزشي ندارد، ببين عرض عمرت چقدر است نه طول عمرت"
ديدم گنجشككي...
یخ زده و روی برفها غلطیده... به دستم گرفتمش..!! صدایش کردم.. خواب خواب بود.!
.....
من به اندازه ي فيلسوف انديشه ام روان نيست و به اندازه ي خشت خشتِ دل طرفدار ندارم... اگر مي خواستم در افسوني شناور باشم، با سرانگشتان شاعر و نقاش سهراب جاري مي شدم... اما باز هم مي دانم، نه آب خواهم شد نه كاشي، در لحظه اي مانند اكنون... كاش مي شد قدري خط خطي كنم، شايد بتوانم شاعر شوم.. چه خيالي... من بايد از ياد بروم تاشاعر شوم.. من مي خواهم با دوده روي شنهاي سپيد يادگاري بنويسم.. مني كه، صحرايي شدم... اما، خط خطي هاي خاطرات خميده ي من كجا و دل نوشته هاي شب نشين كجا **....
پ.ن: در این مجال.. در این چند سطر... با عناوین وبلاگ همسایه ها بودم... نمی دونم اجازه داشتم یانه..!!

اگر زمستان بگوید : بهار در قلب من است ، چه کسی او را باور میکند؟!
و باز هم بهاری دیگر ... این روزها همه از بهار می نویسند و در پی بهارند و در انتظارش ... اما چه کسی غصه دار وداع با زمستانست؟ او می رود و درین مسیر بارها چشم بر می گرداند تا نگاه پرسشگر ادمکی او را به بازگشتی دوباره امید دهد ... اما گویا باید غبار در چشم و افسوسناک بی انکه کسی متوجه او باشد غزل رفتن را سر دهد
من درین واژه ها به دنبال تو میگردم ، که زمستانه رفتن مرا دیدی، چونان نسیم مرا در بر گرفتی ، اما گویا سرودی برای ماندن نداشتی ....
و من در خاکستر لبخند بهاری ات ، در فسون ماندن و رفتن جان سپردم
یه سلام پر آب و مهر![]()
قبل از هر چیز؛
ایام محرم حسینی رو تسلیت عرض میکنم...![]()
دلم واسه همتون تنگ شده
، حرف زیاد دارم واسه گفتن ، گویا بیرون و درون همه چیز واژه شده است، ولی به تدریج، میدانم که هستم و مینگارم به لطفش.

کوچه باغ نارنج
کوچه پنجم
سر کوچه باغ چراغونیه، زیر نور چراغای رنگی، اسمون چه خوشگل می باره، یکی داره دف میکوبه، یکی نقل می پاشه و یکی دسته دسته گلای نرگسو از تو باغچه ها میچینه و یکی یکی به رهگذرای غریبه که از کوچه رد میشن تعارف میکنه...
صدای تار و ضرب و کمونچه، چه حالی! وقتی همشون با هم شور میزنن! هوای وصله ، هوای دلدادگی، هوای دیار عاشقی!
اونجایی که دل به خدا میسپاری ، مثه طوبی و مراد میری جلو و میگی : یا علی! خدا همراهته، از تغییر دادن چیزایی که باید تغییر بدی نترس، خودت را صدا کن و با خودت بی پروا و شفاف سخن بگو، با خودت دوست باش!اونوقت:
همه چیز بهت سلام میکنهُ تو جوابشونو نمیدی؟! ![]()
گناهكارم ...
مكرر نفس مي كشم !

***
قرارمان فردا
پاي همين شعر
كه قرار است،
ادامه اش آواز كشتگان باشد
يا نيمه ديگر تو
كه پشت همين ديوار جا مانده است.
نگران مباش
اين بالهاي بريده
پايان خوشي خواهد داشت.

كوچه باغ نارنج
كوچه چهارم
شكيبا باش ، خدا همواره بيدار است ...
![]()
![]()
![]()
دنيا خيلي پيچيده است ، روزاي عمر خيلي زود ميگذره و خاطره هاش ميمونه ! توي اين روزاي گذرا بعضي اتفاقات ، مثل تاريخ موندگار ميشن ، يه دل شكسته كه شايد بي صدا شكسته باشه ، اما غافله اوني كه فكر ميكنه شكستنش بي اثره! يه نگاهي كه توي زندگي تا ابد مي درخشه ! يه واژه كه به اندازه يه كتاب مفهوم و اثر داره!
همه چيز مثل پيوند نفسها به هم مرتبطند ، زندگي مثل اسمان هميشه با ماست و باور كن " اسمان تو مثل اسمان " هر كجا " نيست ."
اما عشق .... بهشت گم شده !
بهشتي كه درون خود ما گم شده ... بهشتي كه خيلي نزديكتر از هر چيز دوره! به نزديكي نوري كه در چشم ماست ، به نزديكي عبور اب از ميان سنگهاي رودخونه!
همه چيز رو خوب حس كن! بهشت گم شده تو همينه ... همين دمه ... همين لحظه است ... همين نفسته ... يه قدم برو بالاتر ، بزار رو پله بعدي ، نزار توي نفس بعديت كينه و دروغ و ترس و بغض باشه ! بهشت گم شده همينه ... عشق در تنفس تو !
ببين چه ها ميكند ..... !
![]()
![]()
![]()


